| متن: | لينك: | ||||
| آدرس رسانه: | |||||
| براي بارگذاري فايلهاي رسانه اي اينجا را کليک کنيد. در بخش آدرس رسانه، کليه آدرسهاي تصويري، آدرسهاي صوتي با فرمت mp3، wav، wma، mid و آدرسهاي فيلم با فرمت mp4، wmv، 3gp، 3gpp، avi، mov و آدرسهاي فلش با پسوند swf پشتيباني مي شود. همچنين کليپهاي مربوط به سايت آپارات، با لينک مستقيم آن کليپ پشتيباني مي شود. | |||||
| پاک کردن | انصراف | |||||
+ مسافر تاکسي آهسته روي شونهي راننده زد، چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه… راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد… نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس… از جدول کنار خيابون رفت بالا… نزديک بود که چپ کنه… اما کنار يه مغازه توي پياده رو متوقف شد… براي چند ثانيه هيچ حرفي بين راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگيني حکم فرما بود، تا اين که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هي مرد!
^ شنبه 13/12/90 10:19 عصرنظرديگه هيچ وقت اين کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندي!" مسافر عذرخواهي کرد و گفت: "من نميدونستم که يه ضربهي کوچولو آنقدر تو رو ميترسونه" راننده جواب داد: "واقعا تقصير تو نيست… امروز اولين روزيه که به عنوان يه رانندهي تاکسي دارم کار ميکنم… آخه من 25 سال رانندهي ماشين جنازه کش بودم…!" - ابریشمین
+ در يک شب سرد زمستاني يک زوج سالمند وارد رستوران بزرگي شدند. آنها در ميان زوجهاي جواني که در آنجا حضور داشتند بسيار جلب توجه ميکردند. بسياري از آنان، زوج سالخورده را تحسين ميکردند و به راحتي مي شد فکرشان را از نگاهشان خواند:نگاه کنيد،اين دو نفر عمري است که در کنار يکديگر زندگي ميکنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
^ شنبه 13/12/90 10:22 عصرپيرمرد براي سفارش غذا به طرف صندوق رفت.غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سيني به طرف ميزي که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رويش نشست. يک ساندويچ همبرگر، يک بشقاب سيب زميني خلال شده و يک نوشابه در سيني بود. پيرمرد همبرگر را از لاي کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ي مساوي تقسيم کرد. - ابریشمین
سپس سيب زميني ها را به دقت شمرد و تقسيم کرد. پيرمرد کمي نوشابه خورد و همسرش نيز از همان ليوان کمي نوشيد. همين که پيرمرد به ساندويچ خود گاز ميزد مشتريان ديگر با ناراحتي به آنها نگاه ميکردند و اين بار به اين فــکر ميکردند که آن زوج پيــر احتمالا آن قدر فقيــر هستند که نميتوانند دو ساندويچ سفــارش بدهند. پيرمرد شروع کرد به خوردن سيب زمينيهايش. مرد جواني از جاي خو بر خاست و به طرف ميز زوج پير - ابریشمین
آمد و به پير مرد پيشنهاد کرد تا برايشان يک ساندويچ و نوشابه بگيرد. اما پير مرد قبول نکرد و گفت : همه چيز رو به راه است، ما عادت داريم در همه چيز شريک باشيم.مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتي که پيرمرد غذايش را ميخورد، پيرزن او را نگاه ميکند و لب به غذايش نميزند. بار ديگر همان جوان به طرف ميز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند يک ساندويچ ديگر برايشان سفارش بدهد و اين دفعه پير زن توضيح - ابریشمین
نظرداد: ماعادت داريم در همه چيز با هم شريک باشيم.همين که پيرمرد غذايش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نياورد و باز به طرف ميز آن دو آمد و گفت: ميتوانم سوالي از شما بپرسم خانم؟ پيرزن جواب داد: بفرماييد چرا شما چيزي نميخوريد ؟ شما که گفتيد در همه چيز با هم شريک هستيد. منتظر چي هستيد؟ پيرزن جواب داد:منتظر دندانهــــــا!!! - ابریشمین
+ روزي در يک ميهماني مرد خيلي چاقي سراغ برنارد شاو که بسيار لاغر بود رفت وگفت:آقاي شاو ! وقتي من شما را مي بينم فکر مي کنم در اروپا قحطي افتاده است برنارد شاو هم سريع جواب ميدهد : بله ! من هم هر وقت شما را مي بينم فکر مي کنم عامل اين قحطي شما هستيد!
^ شنبه 13/12/90 10:15 عصر
+ يه روز چرچيل در مجلس عوام سخنراني داشت. يه تاکسي مي گيره، وقتي به محل مي رسن، به راننده ميگه اينجا منتظر باش تا من برگردم.راننده ميگه نميشه ،چون ميخوام برم خونه و سخنراني چرچيل را گوش کنم.چرچيل از اين حرف خوشش مياد و به راننده 10 دلارميده. راننده ميگه: گور باباي چرچيل، هر وقت خواستي برگرد!
^ شنبه 13/12/90 10:16 عصر



